داستان زیبا و آموزنده ی لبخند زیبا




۱۸ام بهمن ۱۳۹۶ مجله


درون یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود .

هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد .

او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود .

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد

و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند

و مردم از او کناره گیری می کردند

قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد سبب تغییر

اخلاق او نیز شده بود.او که تمامي را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد

که می توان اين را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند

او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت

و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد .

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی درون نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. ولي ناگهان اتفاق جديد ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد .

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.اين دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک درون روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش درون می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی درون جلب محبت او داشت .

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمامي ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود .

پاپیروس


منبع : وب سایت نیک صالحی


 


مطالب پیشنهادی